خرید بک لینک
خب

مثل خیلی چیزای دیگه که من تا تموم نشه از درگیر بودن باهاش درنمیام این سریالم شدیدا منو درگیر کرده

دیشب توی خوابم داشتم باهاش کلنجار می رفتم

من مدت هاست Clay هستم تو زندگی

من مدت هاست دارم لحظه لحظه دلایل مرگ بابا رو با خودم مرور می کنم . من همیشه می دونستم کیا و چطوری و چه چیزی داره اذیتش می کنه . و من می دونم هر چیزی که اذیتش کرد هر اثر پروانه ای که روش باعث شد به اینجا برسیم ... همش برمی گرده به من... من بابامو کشتم... می دونم که با دستای خودم اینکارو کردم... نه شاید درست ترش اینه که من هیچ کاری نکردم. می دونستم. می دیدم و کاری نکردم...

باز بر می گردم به فیلم محشر و شاهکار monster calling..

و این دیالوگ که از زبون من تو اون فیلم تزریق شده بود..

من فقط خسته شدم بود. می خواستم همه چی تموم شه .

خدا می دونه که من چند بار با این سکانس از فیلم وقتی هیولا داشت داد می زد که کانر اومالی حقیقتو بگو زجه زدم..

و خدا می دونه که من چند بار درون خودم فهمیدم که من مسبب مرگ بابام...

من هیچ کاری نکردم.. درحالیکه می تونستم انجام بدم و از مرگت جلوگیری کنم ولی من اینکارو نکردم. من دیگه خسته شده بودم بابا.. بابا من دلم می خواد ... دلم می خواد تو نقش یه دختر باشم نه تکیه گاه بقیه... بابا اینکه من تکیه گاه تو یا برادرام یا مادرم بودم تو همه این سال ها خیلی سخت بوده..بابا من فقط می خوام نقش یه دختر ضعیف و ظریفو داشته باشم... بابا من ... من می دونم که من نگاه کردم و کاری نکردم. بابا من . بابا من . اوه لعنتی تو شرکت نباید اشک بریزم

بابا همینجا حرفو نگه دار بعدا بقیشو بهت می گم

+ نوشته شده در سه شنبه ۴ مهر ۱۳۹۶ساعت 8:33 توسط فعلا نام ندارد |

برچسب: نویسنده: نگار خوشنام تاريخ: سه شنبه 18 مهر 1396 ساعت: 12:23

صفحه بندی