این داستان ذلالت خانم مهربان
-
تاریخ: 1396/10/20 ساعت: 2:10
ممنون از دوستانی که چه خصوصی و چه عمومی به من لطف داشتند درباره پست قبل" این روزا بیشتر رو حالت تحقیرم و فشار پایین و سرگیجه اینکه همه نگرانی من رو نسبت به اوین افتادن علی عشق یه طرفه و ذلالت تعبیر می کنن و من رو تحقیر می کنن و بهم حس ذلیل بودن می دن از هرچیزی بیشتر خودمو اذیت می کنه. نمی دونم واقعا...
تفالی به حافظ، تفالی به خاطرات ..
-
تاریخ: 1396/10/19 ساعت: 2:53
اتاق سرد بود و پت پت بخاری هیزمی نشان از لحظات آخر عمرش می داد . سرم سنگین بود . عقب نشستم از جمع آنقدر گرم صحبت شده بودند که متوجه من نشدند روی مبل تشستم سرم را به پشتی مبل تکیه دادم و چشم هایم را بستم انگشتانش موهایم را فتح کرد، روی گردنم لیز خورد ، سرم را بالا آورد و بازویش را تکیه گردنم کرد. همچ...
رفت آن سوار کولی .. با خود .. تو را.. نبرده..
-
تاریخ: 1396/10/19 ساعت: 2:53
صدای سوت درون گوشم پیچید. سرم را برگرداندم، موهایم را از کنار صورتم کنار کشیدم و سرما لختی گردنم را نشانه گرفتن و خونم را قطره قطره به دانه دانه ی برف تبدیل کرد. صدای سوت همچنان مرا از درون احاطه کرده بود . تا چشم سوی دیدن داشت برف بود و برف.. قدمی برداشتم و صدای در هم فرو رفتن برف تازه زیر پایم را ...
به مناسب آلودگی هوا که نفسی برایم نگذاشته است.
-
تاریخ: 1396/10/7 ساعت: 22:19
گیج خواب بودم و چشم هایم به زور باز مانده بود. در حرکت پاهایم و قدم زدنم حرکاتی بود که نشان می داد حتی ماهیچه های بدنم هم خواب آلودند بوی تند عطر کاپیتان بلک در دماغم پیچید، گوشه ای نشستم و در سکوت توجهم به خس خس گلویم در زمان نفس کشیدن خودم جلب شد . چشم هایم بر روی هم رفت و باز شد تو بودی ، می خندی...
یکی به عنوان مالیخولیایی شناخته شده نیست.ولی هست
-
تاریخ: 1396/10/7 ساعت: 22:19
یه حسی دارم به این طریق که احساس گناه درباره همه اطرافیانم دارم احساس اینکه برای همه کم گذاشتم ظهر خوابم برد و وقتی بیدار شدم خونه تنها بودم ،تو راهرو یه صدایی اومد رفتم درو باز کردم با یه مرد افغانی روبرو شدم ترسیدم سریع درو بستم یه چیز وااااااقعا احمقانه روحم رو داشت می خورد. اینکه نکنه مامان منو ...
من و تو هیچ زمان، هیچ وقت، هیچ . . برو..
-
تاریخ: 1396/10/7 ساعت: 22:19
هفته هایی که دچار روزمرگی شرکت و خونه می شم بیشتر از هر وقتی به این فکر می کنم گذشتم چطور بود؟ گذشتم رو مرور می کنم. خیلی خنده داره ولی همیشه به خاطرات خوردنم می رسم :)) هیچ کس هیچ وقت نمی فهمه من اگر یک لحظه نخوام جلوی چاق بودنمو بگیرم می تونم جوری به غذا ها عشق بورزم که هیچ کس نه دیده نه شنیده :))...
ما هیچ.. ما نگاه..
-
تاریخ: 1396/10/7 ساعت: 22:19
.چقدر ناچیزم. من اینجا چه میکنم؟ در اینجا، من در دنیا چه میکنم؟ اشک میآمد. نمیتوانستم به چشمهایم دست بکشم. کاش میشد آدم در ذهن خودش هم حرف نزند. به هیچ چیز فکر نکند. به اینکه دارد فکر نمیکند هم فکر نکند و چشم برای چند دقیقه نبیند. ندیدن را هم نبیند. حتی سیاهی را هم نبیند. آدم بمیرد.#معین_دهاز از یک ...
این قانون نا نوشته که هیچ کس نمی مونه..
-
تاریخ: 1396/10/7 ساعت: 22:19
فقط اونقدر دلم گرفته که حتی رمقی برای نوشتن ندارم. دوست داشتم یه کم این زندگی بر وفق مراد تر بود. الانم خوبه. ننه گلی هست ، سعیده هست، مهندس، دایی، برادرنگون بخت نسترن، ستاره خیلیا هستن .ولی کاش خیلیای دیگه بودن. کاش خیلیای دیگه نبودن کاش بابا بود، بدون اونهمه تلخی و بدبختی بود.. کاش مجبور نبودم خدا...
دلقک
-
تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 0:39
کتاب جدیدی که دستم گرفتم رو به مقدار زمانی که با علی رو دیدم بهم پیشنهاد می داد این کتاب رو بخونم و من هر دفعه به یه وقت دیگه موکول می کردم همیشه دوست داشتم بدونم علی تو این کتاب چی دیده من همیشه دوست داشتم درون علیو بدونم دوست داشتم از چشمای اون ببینم از احساس اون احساس کنم علی واسه من رازی جذاب بو...
پیری یا تنبلی! مسئله این است
-
تاریخ: 1396/9/25 ساعت: 9:08
امروز داشتم برای پست.. دیروز این یه نیم جمله بالا رو تایپ کرده بودم و رفته بودم سراغ یه ایمیل و اتفاقی پیش اومد که مهندس روی سیستمم ریموت زد و خب وقتی مرورگرو اورد بالا تا یه سایتی رو باز کنه این صفحه بالا بود ولی من سریع تب رو عوض کردم.حالا با این اوصاف که مهندس ادم زرنگیه باید ادرسو عوض کنم؟ اخه ا...
شکواییه،برسد به دست مردی که نمی شناسمش ولی مخاطب این نوشته است
-
تاریخ: 1396/9/25 ساعت: 9:08
خواستم با این بغض لعنتی بخوابم چون هی صبا دیر از خواب بیدار می شم ولی نتونستم نگم لعنتی اگه بودی همه چی فرق می کرد این حجم از تنهایی و غمو تحمل نمی کردم دوست داشتم باهات حرف بزنم دوست داشتم این تعطیلات رو باهم بگذرونیم دوست داشتم باهات بخوابم و یه ترامادل بزنم تا صب برات فک بزنم و تو گوش بدی من واقع...
کاماااان بییییی بیییییییی
-
تاریخ: 1396/9/25 ساعت: 9:08
کاماااان بییییی بیییییییی یه دختر جدی که خیره شده به مونیتور و داره با یه دستش لبشو قر می ده با ریتم آهنگ، با دست دیگش رو میز ضرب می گیره + نوشته شده در سه شنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۶ساعت 10:6 توسط مهربان |
تعطیلات خود را چگونه با سرخوردگی به ف1ک دادید؟
-
تاریخ: 1396/9/25 ساعت: 9:08
چندروز بدجوری درگیر بحران شخصیتی شده بودم باز.. نمی دونستم چی می خوام و چی نمی خوام نمی دونستم ی خوشحالم یم کنه و چی ناراحت حالم از همه چی بهم می خورد و اوه! هنوزم همینم! -_- فقط اونقدر حال پیدا کردم که بیام وب بنویسم شدیدا احساس تنهایی و افسردگی داره از تو داغونم می کنه دیروز جای زخم مامانو دیدم و ...
نیوز :|
-
تاریخ: 1396/9/25 ساعت: 9:08
حالا افتادم رو دور نوشتن بذار اخبار روز رو هم بنویسم در یک حرکت کاملا مالیخولیایی با تمام افراد مذکری که بهم چشم داشتن رابطمو قطع کردم و از گروه هایی که پسر توش هست هم لفت دادم چون پسرا اصولا زیاد گوه می خورن دیگه دارم می رم به اون سمتی که دیگه اصلاح نکنم از این ریش بزیا بذارم با ابروهای پهن بشینم ت...
احوال
-
تاریخ: 1396/9/25 ساعت: 9:08
تازگیا یه چیزی هست نه که سرم درد کنه ها نه ولی نمی دونم چرا حس می کنم یه مایع سنگین پشت کلمه همش سرم به تنم سنگینی می کنه! امروز یه کاری که فک می کردم نتونم تنها از پسش بیام رو بدون مهندس انچام دادم و کلی خرسند گشتم. الانم دارم قهومو می خورم و احساس می کنم به چیزی برای غر زدن نیاز ندارم فعلا!!! در م...
نارنجی به بخش اطلاعات
-
تاریخ: 1396/9/25 ساعت: 9:08
آقا درسته که انقدر از نارنجی عصبانیم و کینه گرفتم که رفت همونجا که نیکی رفته حتی اگه برگرده ولی چندین روزه تو وبش ننوشته و من هی می خوام بگم بابا اون خسیسه اصفهانی دلش نمیاد پول شارژ نت بده و بعد باز می گم اون وبلاگشو از بچش بیشتر دوست داره عمرا ولش کنه بعد یوهو نگرانش می شم می گم از این فاز افسرده ...
پوک
-
تاریخ: 1396/9/25 ساعت: 9:08
دیروز یه دعوای خشن ولی مدل کارمندی کردم حالم بد شد و لرز یه تنم افتاد ولی خودمو نباختم مهندس چند وقته کلا گیر داده به اینکه تو خیلی یهو اعتماد به نفست پایین و یهو وا میری درست شو حتی ادامو درمیاره! واسه همین دارم سعی می کنم بهتر شم مخصوصا الان که نیست و کارخونس چند وقتیه و دست تنهام تو شرکت زیاد حال...
هنوزم همونی، یکم بی وفا تر..
-
تاریخ: 1396/9/25 ساعت: 9:08
#محبوب_من هنوز هم زيباييهميشه زيبايي، هر وقت عكس هايتان را نگاه مي كنم از اين همه زيبايي در تعجب ميمانم.كاش خود واقعي تان اينجا بوديد. +پویا رفیعی
هیچ خوبی صد درصد نیست و بلعکس!
-
تاریخ: 1396/9/25 ساعت: 9:08
دیروز روز فوق العاده ای بود حس عالی داشتم می دونی؟گاهی وختا یه چیزای اشغال ناچیز جوری به من حس مهمی رو بده که هیچ چیز بزرگی نمی تونه رفتم نمایشگاه واقعا ادم هایی اونجا نبودن که خیلی دوسشون داشته باشم ولی از اینکه انقدر دارم تجربه کسب می کنم پر از هیجان بودم صدها بار نمایشگاه رفتم ولی هیچ بار نگاه نک...
ننه گلی
-
تاریخ: 1396/9/12 ساعت: 22:14
دیشب رو راستی نگفتم! دیشب خواب دیدم مادر شدم. یه بچه 4یا 5 ساله بود که قیافشو به وضوح دیدم و با اینکه لاغر بود یه شباهتایی توش از خودم می دیدم. در عجب مغزم که تونسته بود همچین قیاقه ای خلق کنه! خلاصه لحظات فوق العاده ای بود به هرجایی تو زندگیم رسیدم هیچ وقت از این که مادر بشم نتونتسم پشیمون شم . شای...