حالا روز ها گاهی به من پیام میده و من جسته و گریخته جواب می دم.
باهم خیلی تفاوت داریم.
شخصیتی که یک روز می پرستیدمش امروز هم همون هست که قبلا بوده. اون هیچ تغییری نکرده . و به جاش :) من یک آدم دیگه شدم. و حتی کمی حتی کمی تو وجودم اشتیاق به وجود نمیاره.
ولی احساسی که بهش داشتم رو که به یاد میارم یاد علی میوفتم
صدای خاصی داره مثل علی .. البته به پای علی هم نمی رسه حقیقتا
مثل علی یه خوابگاهی بی خانمانه و حرف هایی می زنه که منو یاد علی میندازه
مثل اینکه دیروز از حسرت غذای خونگی مینالید و یاد علی افتادم که پنجشنبه جمعه همه جاش عروسی بود که براش غذا می برم چند مدل.. ناخوداگاه خواستم بهش بگم برات غذا میارم ولی باز دو به شک موندم.
یاد اون ذوغ علی میوفتادم که می گفت سحرر واقعا مامانت خوب غذا درست می کنه و اتقدر جدی می گفت که خندم می گرفت.
جقدر دلم برای طنین صداش تنگ شده...
بهم گفت سه تا رابطه جدی داشته که اولیش من بودم.مطمئنم دروغ محضه. چون حتی اونم رابطه جدی من نبود چه برسه من که حتی اونقد برای اون چیز مهمی نبودم.
به من گفت با کسی رابطه داری؟ گفتم نه شدیدا هم پرهیز می کنم از رابطه.
گفت چرا ؟ گفتم عوض شدم . بد شدم. نمی تونم.
گفت ایزی کام ایزی گو شدی سحر. تو اینطوری نبودی. یکی دیگه شدی. تو از پشت تلفن خواب بچه هات با منو میدیدی.
گفتم یعنی چی ایزی کام ایزی گو
گفت یعنی اگه کسی مایل باشه باهات وقت بگذرونه و توم بدت نیاد ازش سعی می کنی اینکارو کنی ولی کوجیک ترین چیزی بشه جا می زنی و میری دوباره تو چادر تنهاییت.
خندیدم حس کردم هنوز خوب منو میشناسه.
چیز خاصی نگفتم. و اون فهمید که منکر نمی شم این موضوعو
عجیبه.
به مرد های دورم که نگاه می کنم بیشتر و بیشتر از ارتباط با جنس مخالف زده می شم..
تنها کسایی که دارم مهندس و دایین که برام به دور از جنسیتشون مهم و عزیز و قابل احترامن.
مهندسو هفت روزه ندیدم و دیروز که بغض کرده بودم و از کار خسته بودم و از رفتارا ناراحت احساس کردم دلم بیشتر از هروقتی براش تنگ شده و زنگ زدم بهش و بی دلیل شروع کردم باهاش حرف زدن و فکر می کردم دارم مزاحمش می شم چون اون خیلی این روزا درگیره تو کارخونه ولی 50 دقیقه باهام حرف زد درباره همه چی و همه اتفاقات این مدت و حتی مشکلاتی که با کارن دارن و سوختگی دست خانومشو فشاری که روشه.
وقتی قطع کردم سبک بودم. ولی باز هم شدیدا دلگیر و دردمند.
یاد افسانه افتادم
یاد سعیده
یاد خیلی ها که برام از حرف زدن با باباشون گفته بودن. از اینکه باباشون یه مدلی بوده که من نمی تونستم تصور کنم. باهاشون دردل می کرده و از اینکه ملافه شده و اینهمه کار داره بهش فشار میاره حرف زده. باهم تبادل اطلاعات کردن و مطالب باحالی که تو طول روز شنیدن و بهم گفتن .
احساس کردم تو یه کوچه تنهام. سرد بود. یهو بابامو صدا کردم ولی نمی دونستم بابا چه شکلیه...
برچسب:
نویسنده: نگار خوشنام